<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887</id><updated>2011-12-23T14:07:43.522+03:30</updated><category term='غرغرانه'/><category term='داره'/><title type='text'>گندم خانوم</title><subtitle type='html'>روزنوشتهای من برای خودم</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>34</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-615316720411116374</id><published>2010-12-28T21:24:00.004+03:30</published><updated>2010-12-28T21:52:49.252+03:30</updated><title type='text'>مادر ذوق زده دیوانه</title><content type='html'>امروز دقیقا حال پدر و مادرهایی که یه کار لوس و بسیار خنک رو انجام می دن رو درک کردم.&lt;br /&gt;چه کاری؟ این که عکس بچه شون رو می فرستن برای روزنامه و مجله های مختلف. این کار همیشه به نظرم مسخره بوده. می گفتم که چی حالا؟؟؟؟&lt;br /&gt;یادم می اد بابای خدا بیامرزم سوم دبستان که بودم مدام تشویقم می کرد که معدلت اگه 20 بشه عکس ات رو می دم بزنن توی روزنامه. یه بار دیگه هم دوره راهنمایی عکس ام رو داده بود برای بولتن داخلی اداره شون و همون شماره بولتن تا وقتی فوت شد جزو وسایل اش بود.&lt;br /&gt;باور کنید برام قابل درک نبود. ولی دیشب عکس های رایان رو نگاه می کردم و دیدم که ماه گذشته یه روز صبح که بیدار شد با خودش حرف می زد و از زیر پتو ما رو می پائید و می خندید. دیشب اون عکس رو فرستادم برای &lt;a href="http://sobhshow.blogspot.com/"&gt;وبلاگ صبح شو&lt;/a&gt;.&lt;br /&gt;حالا امروز &lt;a href="http://sobhshow.blogspot.com/2010/12/333.html"&gt;منتشر شده&lt;/a&gt; و توی گودر بالای 100 تا لایک خورده.&lt;br /&gt;آیییییییی که نمی دونید چقدر ذوق کردم. فیس بوک و گودر رو پر کردم که مردم این بچه منه. به داداشم و دوستام زنگ زدم که بیایید ببینید. حالا هم که هنوز در حال ذوق ام و گفتم بیام اینجا هم بنویسم. به قول دوستم یه جوری ذوق کردم انگار بچه ام کنکور قبول شده :) به نظر می اد این هم ارثی باباشه که از بابا بهم رسیده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2 روز هست که رایان یه کار جدید انجام می ده. حالا که بعد از دو ماه وبلاگ می نویسم بگذارید بگم که پسرک یاد گرفته به قهقهه بخنده. چند هفته پیش یکی دو بار خندید ولی چندان مداوم نبود و تکرار هم نکرد. ولی از دیروز که دختر دوستم رو که 1 ماه ازش بزرگتره رو دید و غش غش خندید. امروز هم خیلی این کار رو تکرار کرد. عصر که داشت به حرکات دانیال می خندید از شدت عشق مادرانه قلبم داشت می ترکید. کلی اشک ریختم تا آروم شدم. دانیال هم بهم گفت دیوونه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-615316720411116374?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/615316720411116374/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8236887&amp;postID=615316720411116374&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/615316720411116374'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/615316720411116374'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title='مادر ذوق زده دیوانه'/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-269471964740231612</id><published>2010-10-19T20:30:00.003+03:30</published><updated>2010-10-19T20:57:00.692+03:30</updated><title type='text'>دو ماه گذشت</title><content type='html'>1- می خواد شیر بخوره ولی سرش رو برگردونده. دستم رو می گذارم روی گونه اش تا آروم سرش رو بچرخونم در یه لحظه که متوجه نشدم چطور اتفاق افتاد لبهای گرم و مرطوبش رو چسبوند به دستم و شروع به مک زدن کرد.&lt;br /&gt;انگار داشت دستم رو می بوسید. حال خوشی که اون لحظه داشتم رو با هیچ چیز عوض نمی کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- ظهر کنار خودم روی یه بالش بلندتر از مال خودش خوابوندمش. مست خواب شده و من هم دارم نگاهش می کنم و کم کم داره خوابم می بره. آروم آروم دست و پا می زنه و سرش رو طرف من می آره. از روی بالش خیلی آروم لیز می خوره و سر کوچولوش می اد بین پهلو و بازوم مثل جوجه هایی که زیر بال مامانشون می خوابن.&lt;br /&gt;3- شیر خورده، پوشکش تازه عوض شده و شکم کوچولوش هم مشکلی نداره در ضمن مماخ کوچولوش هم تازه پاک شده. روی تخت ما داره پستونک می مکه و با لذت دست و پاهاش رو تکون می ده. کنارش نشستم و دارم نگاهش می کنم و قربون دست و پای بلوری اش می رم که پستونک از دهنش می افته.&lt;br /&gt;می خواد با لب هاش پستونک رو که در دو سانتی اش هست بگیره ولی نمی تونه. تقلا می کنه و غر می زنه بارها و بارها تلاش می کنه پاهاش رو داره می چرخونه که هیکل کوچولوش جلو بره ولی نمی تونه. دست هاش رو می اره و خیلی ناشیانه به پستونک ضربه می زنه.پستونک بارها به لبش برخورد می کنه ولی نمی تونه بگیرش.&lt;br /&gt;انگشت هام رو محکم به هم قلاب کردم تا جلوی خودم رو بگیرم و پستونک رو دهنش نگذارم. مادر شوهرم می اد و این تلاش رو می بینه هرچی می گم بگذارید خودش تلاش کنه دلشون نمی اد و پستونک رو دهن بچه می گذارن و می گن: به بچه دو ماهه که آموزش نمی دن.&lt;br /&gt;چند دقیقه بعد دوباره همون ماجرا تکرار می شه. باز هم تلاش نافرجام داره شکل می گیره. سرش رو آروم از عقب هل می دم و لبهاش به پستونک می رسه و با رضایت خرخر می کنه و مک می زنه.&lt;br /&gt;این طور مصداق واقعی ماهیگیری یاد دادن رو متوجه شدم.&lt;br /&gt;دارم با آزمون و خطا مادر شدن رو یاد می گیرم و رایان هم داره زندگی کردن رو تجربه می کنه. برای هر دوی ما خیلی سخته ولی فوق العاده شیرین و زیباست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: انتظار ندارید که بقیه جریان زایمان رو بعد از دو ماه بیام بنویسم. مادر شدم و همین مهمه :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-269471964740231612?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/269471964740231612/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8236887&amp;postID=269471964740231612&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/269471964740231612'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/269471964740231612'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2010/10/1.html' title='دو ماه گذشت'/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-7240558536957517301</id><published>2010-08-29T22:51:00.002+04:30</published><updated>2010-08-29T23:40:58.589+04:30</updated><title type='text'>و من مادر شدم 1</title><content type='html'>الان من تصمیم گرفتم جریان زایمان رو بنویسم ولی نمی دونم تا انتها دوام می ارم یا نه. چون رایان تازه خوابش برده و من هم دارم از بی خوابی می میرم و شب قدر هم هست و از دیشب هم عمدا مسکن رو کنار گذاشتم و همه چیز برای تنبلی مهیا است منتهی من نمی دونم چرا اصرار دارم که بنویسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماجرا از اول هفته 39 بارداری شروع شد و اولین روز هفته 40 پسرم به دنیا اومد. روز جمعه اول هفته 39 چند قطره خونریزی داشتم  و ناگهان ریزش کمی آب رو حس کردم. آماده شدیم و ساک رو که از 7 ماهگی جمع کرده بودم دستم گرفتم و پیش به سوی بیمارستان. با خنده به دانیال گفتم: من اولین زن  حامله ای هستم که ساکم رو خودم برداشتم!&lt;br /&gt;توی راه انقباض های طولانی و منظم داشتم که دردناک نبودند.  بیمارستان که رسیدیم همه انرژی مثبت ام تموم شده بود و ترسیده بودم. تنها مریض اورژانس  زنان من بودم و دو تا ماما اومدند و معاینه کردند. یک نوار کاغذی هم برای تست مایع آمنیوتیک استفاده کردند که نتیجه منفی بود و معاینه هم چیزی از نزدیکی زایمان نشون نداد. دکتر شیفت اومد و سونوی بیوفیزیکال نوشت و مرخص شدم. به قول مامان مانور بیمارستان داشتیم.&lt;br /&gt;فردای اون روز پیش دکتر خودم رفتم. معاینه فوق دردناکی انجام داد و گفت که ابریزش داری ولی کم هست و باید استراحت کنی تا زمان زایمان طبیعی. به سونوی بیوفیزیکال هم خیلی تاکید کرد در حدی که من از مطب  تا سونو گرافی گریه می کردم و برای جون بچه ام ترسیده بودم.&lt;br /&gt;نتیجه سونو بیوفیزیکال بسیار عالی بود ولی دکتر آنتی بیوتیک داد که بچه دچار عفونت نشه و گفت که اگه حرکات جنین کم شد یا آبریزش بیشتر شد به بیمارستان برم.&lt;br /&gt;هر روز اون هفته منتظر بودم که علائم رو ببینم ولی خبری نبود. حتی همون انقباضات هم از شدت شون کم شده بود و درد و آبریزش هم نداشتم. حرکات بچه هم خیلی عالی بود. تا اینکه 3 شنبه عصر حوصله ام از این همه صبر برای زایمان سر اومد و راضی شدم که پیاده روی ام رو بیشتر کنم و روغن کرچک بخورم.&lt;br /&gt;بدترین چیزی که در کل زندگی ام خوردم همین روغن کرچک بوده دلپیچه و دل درد وحشتناکی داشتم و همزمان توی خونه راه می رفتم. دردی که با رسیدن صبح برطرف شد. 4 شنبه شب هم این کار رو تکرار کردم . ولی حاصلی نداشت. 5 شنبه شب با شروع نود که علی دایی مهمون ویژه برنامه بود باز هم دلپیچه و راه رفتن من شروع شد ولی این بار دردها یه جور دیگه بودند و دو بار حس درد وحشتناک و ضربه ناگهانی داشتم.&lt;br /&gt;جمعه صبح ساعت 11 بیدار شدم و خونریزی داشتم ولی در حدی نبود که توی کتاب های بارداری نوشته اند که نشونه زایمان باشه. درد هم نداشتم. به دوستان نی نی سایتی که گفتم یه نفرشون قسمم داد که برم بیمارستان و گفت که دوستش اینطور بوده و بچه اش رو از دست داده.&lt;br /&gt;تا ساعت 5 صبر کردم ولی حس کردم حرکات بچه کم تر شده. همون موقع به طرف بیمارستان راهی شدیم. این بار می خندیدم و باورم نمی شد که دارم می رم زایمان کنم. فکر می کردم مثل دفعه قبل مانور هست و جدی نیست.&lt;br /&gt;این بار هم تنها مریض من بودم. همون مامای هفته پیش اومد و با خنده و خیلی دوستانه با من برخورد کرد. این بار هم معاینه چیزی رو نشون نداد و همون خونریزی هم وجود نداشت. می خواست مرخص کنه ولی دستور پزشک لازم بود. خود دکتر اومد و معاینه کرد که تا آخر عمر یادم نمی ره چقدر درد کشیدم. سر ماما داد زد که نمی بینی خونریزی و ابریزش داره؟ چرا می خواستی مرخص کنی؟&lt;br /&gt;و من راهی پذیرش شدم که چند تا برگه رو امضا کنم و از مامان و دانیال خداحافظی کنم.&lt;br /&gt;نگران بودم نمی دونستم قرار چه اتفاقی بیفته. تمام خاطرات زایمانی که خونده بودم و کلاس ها و کتاب ها از ذهنم پریده بودند. پشت در بخش زایمان با مامان و دانیال خداحافظی کردم.&lt;br /&gt;ساعت 6 بوددکتر گفت  تا ساعت 12 با تزریق آمپول فشار سعی می کنند که زایمان طبیعی رو القا کنند تا دردها شروع بشه و بچه دنیا بیاد ولی بعد از 12 سزارین می کنند. لباس هام رو تحویل دادم و لباس پشت باز تنم کردند و به اتاقی با 6 تا تخت رفتم که تنها بودم و سرم و آنژیوکت وصل کردند و تزریق آمپول فشار شروع شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ادامه دارد...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-7240558536957517301?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/7240558536957517301/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8236887&amp;postID=7240558536957517301&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/7240558536957517301'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/7240558536957517301'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2010/08/1.html' title='و من مادر شدم 1'/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-9125886501293045689</id><published>2010-08-26T19:52:00.002+04:30</published><updated>2010-08-26T19:59:15.241+04:30</updated><title type='text'>تولد یک فرشته</title><content type='html'>پسرم خوابیده و لب تاب رو گذاشتم کنارم تا در چند کلمه توی وبلاگم ثبت کنم این اولین پست مادر بودن رو.&lt;br /&gt;رایان جمعه 29 مرداد ساعت 11 شب دنیا اومد. به نظر مامان و باباش خوشگل ترین و ملوس ترین نوزاد دنیاست و به  نظر بقیه خیلی شبیه به من.&lt;br /&gt;شب نخوابیدن و شیر دادن و بقیه کارهای مربوط به نوزاد روزگارم رو پر کرده.&lt;br /&gt;خیلی دوستش دارم و هر وقت نگاهش می کنم از شدت این عشق و محبت دیووانه می شم بعد هم خدا رو با تمام وجود شکر می کنم و ازش می خوام که بچه ام همیشه سلامت باشه و برای اون هایی که منتظر این لحظات هستن دعا می کنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-9125886501293045689?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/9125886501293045689/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8236887&amp;postID=9125886501293045689&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/9125886501293045689'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/9125886501293045689'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2010/08/blog-post_26.html' title='تولد یک فرشته'/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-1928246538988151716</id><published>2010-08-12T14:45:00.003+04:30</published><updated>2010-08-12T15:02:04.638+04:30</updated><title type='text'>سعی در باور</title><content type='html'>خب 38 هفته تموم شد و اگر می خواستم سزارین کنم الان پسرک توی بغلم بود. انتظار برای موعد اومدن این شازده داره کلافه ام می کنه.&lt;br /&gt;دارم مامان می شم ولی هنوز باورم نشده. وقتی مامان خودم رو می بینم باورم نمی شه باید اون همه عشق و مسئولیتی که اون داره رو برای یه نفر بپذیرم. یه نفر که الان توی وجودم هست و می تونه هر لحظه به دنیا بیاد.&lt;br /&gt;حتی باورم نمی شه که یه موجود زنده این تو هست. دیروز که بیمارستان رفته بودیم از دیدن نوزادهای یک روز ِ وحشت کردم. چقدر کوچک و آسیب پذیر بودند. انگار که با یه بی احتیاطی جزیی ممکن بود بمیرن. از دیروز وحشت کردم که آیا من می تونم از پس بزرگ کردن یه نی نی خیلی کوچولو و اونقدر آسیب پذیر بربیام یا نه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه که تمام مدت روز و شب دارم سعی می کنم که همه اون چیزهایی که گفتم رو باور کنم. باید خودم رو آماده یه زندگی جدید با یه موجود جدید کنم. روزگار خاصی رو می گذرونم که بالقوه برای هر زنی باید پیش بیاد و همه زن هایی که دیدم از این دوران با لذت خاصی یاد می کنن. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند شب هست که درد دارم و هر ساعت فکر می کنم که پسرکم می خواد دنیا بیاد ولی دردها منظم و شدید نمی شن و صبح از بین می رن منتظر لحظه ای هستم که بیام بنویسم دارم می رم بیمارستان.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-1928246538988151716?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/1928246538988151716/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8236887&amp;postID=1928246538988151716&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/1928246538988151716'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/1928246538988151716'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='سعی در باور'/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-171852239341364058</id><published>2010-07-10T21:04:00.005+04:30</published><updated>2010-07-10T21:23:52.853+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='غرغرانه'/><title type='text'>مادر شدن را به بها دهند، نه بهانه</title><content type='html'>45 روز از آخرین نوشته وبلاگ می گذره. این تیکر هم خوب چیزیه که روزهای رفته رو نشون می ده و می گه تا مقصد چقدر مونده.&lt;br /&gt;این 45 روز گذشته خیلی سخت گذشت ولی گذشت و می دونم بقیه اش هم سخت و آسون تموم می شه.&lt;br /&gt;فردای اون روزی که پست قبلی رو نوشتم بزرگترین ترس زندگی ام رو تجربه کردم. خونریزی داشتم و فکر کردم پسرک رو از دست دادم ولی جفت پائین اومده بود و مجبور به استراحت در خونه شدم.&lt;br /&gt;چند روز تنها بودم و دراز کش تا مامان و خاله ام اومدند و 1 هفته موندند. بعد هم مادر و پدر دانیال 3 هفته پیش ما بودند و الان هم یک هفته است که تنهایی سر می کنیم تا اول مرداد زنگ پا به ماه شدن رو بزنن و مامانم بیاد که بمونه تا زایمان و یعدش.&lt;br /&gt;این مدت فقط برای دکتر و سونو و بیمارستان از خونه بیرون رفتم. نمی خوام ریسک کنم و باز هم بترسم. دکتر و سونو می گن که همه چیز خوبه ولی من تا رایان توی بغلم نیاد نمی خوام فعالیت معمولی داشته باشم.&lt;br /&gt;توی خونه 70 متری پیاده روی می کنم و روز رو به شب می رسونم از این روزها لذت می برم و با پسرکم حرف می زنم. مادر شدن آسون نیست.&lt;br /&gt;شب ها از درد کمر نمی تونم درست بخوابم که به گفته دکتر طبیعی ه و کل سیستم گوارشی ام به هم ریخته و غیر از درد و سوزش معده چند روز به شدت خونریزی روده داشتم که اون هم ماجرایی برای خودش داره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه که یه جای سالم برام نمونده و به قول دوستم دکترها هم می گن طبیعی ه. انگار توی بارداری اگر بمیری هم باز می گن طبیعی ه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-171852239341364058?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/171852239341364058/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8236887&amp;postID=171852239341364058&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/171852239341364058'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/171852239341364058'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='مادر شدن را به بها دهند، نه بهانه'/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-5654824669980091398</id><published>2010-05-28T18:42:00.002+04:30</published><updated>2010-05-28T19:46:34.028+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>همونطور که از تیکر معلوم می شه کمتر از 90 روز دیگه مونده تا پسرکم بیاد بغل من و بابا دانیال. الان در هفته 28 هستم و تا هفته 40 بارداری کامل می شه  ولی خودم حس می کنم که زودتر می تونم نی نی ام رو ببینم و حدود 10 هفته دیگه امکان داره دنیا بیاد.&lt;br /&gt;البته این فقط حس خودم هست والا که دکتر همه چیز رو خوب ارزیابی کرد و برای زایمان طبیعی اوایل شهریور رو تعیین کرده ولی همونطور که گفتم خودم حس می کنم که اواخر مرداد ماه پسرم دنیا می اد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کارهای مربوط به اتاقش و لباس ها و وسایل اولیه اش تقریبا تموم شده.&lt;a href="http://mina24.persiangig.com/nini/DSC00068.JPG"&gt; گهواره &lt;/a&gt;*خوشگل و کوچولوش با چین ها و پشه بند سفید آبی توی اتاقش با پرده آبی و لوستر میکی موس و کمد دیواری سفید که بابایی به عشق نی نی اش درست کرده دارن انتظارش رو می کشن.&lt;br /&gt;راستش برای خرید سیسمونی نخواستیم سخت گیری کنیم و لباس و وسایلی که به طور معمول مد شده می خرند رو بگیریم. من و دانیال عقیده داریم که حالا که داریم بچه دار می شیم باید تمام مسئولیت هاش رو هم خودمون برعهده بگیریم و هزینه وسایل و ... رو هم خودمون باید بپردازیم و این هزینه های اولیه ما رو آماده می کنه برای پذیرش بار اقتصادی فرد جدید. گرچه مامانم هم طبق رسم و رسوم می خوان که سیسمونی تهیه کنن و به حرف من و دانیال زیاد توجه نکردن. نتیجه این شد که مامان مقداری پول به من دادن که هرچی می خوام بگیرم که من هم سعی کردم مختصر و مفید خرید کنم.&lt;br /&gt; الان پسرم چند سری لباس تا 9 ماهگی داره و مادربزرگ دانیال با کامواهای نازی که برای پسرم خریدم چند سری لباس و ژاکت زمستونی براش با عشق بافته. ملافه هم خودم خریدم و دارم برای داخل گهواره اش لحاف و ... درست می کنم مامان ام هم در حال تدارک بقیه وسابل پارچه ای هستن. دلم می خواد اگه بتونم تشک بازی هم  بدوزم البته همه اینها چیزهای پارچه ای که گفتم میکی موس های شیطون در زمینه زرد داره با حاشیه سفید و آبی.&lt;br /&gt;خب ما هم مثل همه پدر و مادرهای دیگه بهترین ها رو برای بچه مون می خواهیم ولی هر دو عقیده داریم که بچه با محبت بزرگ می شه و یک نی نی کوچولو نیازی به ده ها سری لباس مارک دار برای مهمونی ، اتاقی پر از اسباب بازی برای سنین بالاتر و صدها وسیله که در بدو تولد براش لازم نیست رو نداره و سعی ما اینه که برای تربیت صحیح اش بیشتر تلاش کنیم. به همین دلیل چند هفته است که کلاس بازی با کودکان می رم. مدرس کلاس آقای سلطانی هستند که توی این چند جلسه خیلی مطالب مهم و جالب در مورد شخصیت و رفتار و تربیت کودکان ازشون یاد گرفتم. یک کلاس یک جلسه ای هم در مورد آمادگی زایمان در بیمارستان عرفان شرکت کردم و از 16 خرداد هم کلاس بارداری شاداب ( دقیقا اسمش رو یادم نیست) که شاگردان آقای سلطانی اداره می کنند رو خواهم رفت که برای زایمان طبیعی و نگهداری نوزاد آمادگی لازم رو به دست بیارم.&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;راستش تا چند هفته پیش از زایمان می ترسیدم. به حدی که هر شب کابوس زایمان می دیدم و این ترس در مورد زایمان طبیعی و سزارین برام فرقی نداشت ولی دیدم که دارم مامان می شم و بالاخره که باید زایمان کنم پس بهتره که این تجربه رو شیرین و با آگاهی پشت سر بگذارم و همونطور که همه می گن همه چیز طبیعی اش بهتر هست من هم طبیعی رو انتخاب کردم و بارها تمام مراحل و تمرینات تنفسی رو از روی کتاب و راهنمایی های مامان های نی نی سایت انجام دادم. امیدوارم که با کمک خدای مهربون بتونم زایمان راحت و زیبایی داشته باشم.&lt;/div&gt;اسم پسرم رو بابایی اش انتخاب کرده و می خواد که پسرش رو "رایان" صدا بزنیم که یک اسم اصیل فارسی هست به معنای باهوش. ضربات و حرکت موجی شکل رایان هر روز قوی تر می شه و من عاشقانه نگاه می کنم و قربون دست و پای بلوری بچه ام می رم.  بدن من هم همراه با بزرگ شدن رایان تغییرات زیادی کرده و الان یه توپ زیر لباسم دارم. چند شب پیش هم توی خواب حس کردم که سینه ام خیس شده و فکر کردم عرق باشه ولی صبح  با کمال تعجب روی لباسم چند قطره شیر دیدم و ذوق زده شدم. گرچه وزنم چندان بالا نرفته و هنوز به قبل از  بارداری نرسیده ولی برای نشستن و ایستادن مشکل پیدا کردم و خیلی زود خسته می شم. شب ها هم مفصل ران به لگن ام چنان درد می کنه که چند بار از خواب بیدار می شم و راه می رم و نرمش می کنم و یک ساعت می خوابم و باز هم با درد بیدار می شم. &lt;br /&gt;از تغییرات جسمی که بگذریم تحولی هم در روحیه ام می بینم. انگار که باز دارم دوران اولیه عاشق شدن رو می گذرونم. باز دیوانه و مستم و می لرزد دلم،دستم...&lt;br /&gt;دارم مامان می شم و دل نازک و حساس. دارم هم زمان با جسمم قلبم رو هم با پاره تنم تقسیم می کنم ، هم خوشحالم هم می ترسم. از آینده ای که می دونم قلبم رو بارها به تپش می ندازه هراس دارم. می دونم که مادر شدن نگرانی مدام و عشق مدام هست به فرزندی که از گوشت و خون ات به وجود اومده و در راه این عشق سختی زیادی رو باید تحمل کنم.&lt;br /&gt;می دونم که این حس از الان شروع می شه و تا لحظه مرگ و شاید تا ابد ادامه داره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*: کیفیت عکس رو  برای کاهش حجم خیلی پایین آوردم و جالب نشد. حوصله تغییر حجم و آپلود مجدد رو ندارم ببخشید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-5654824669980091398?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/5654824669980091398/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8236887&amp;postID=5654824669980091398&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/5654824669980091398'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/5654824669980091398'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2010/05/90.html' title=''/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-7293685205889602178</id><published>2010-05-09T19:31:00.002+04:30</published><updated>2010-05-09T19:44:05.081+04:30</updated><title type='text'>من یک مادر</title><content type='html'>وقتی که من تصمیم گرفتم که وبلاگ بنویسم یعنی اتفاق مهمی افتاده.&lt;br /&gt; اون اتفاق اینه که: من الان مامان یه پسر کوچولوی 24 هفته و خرده ای هستم.&lt;br /&gt;یه پسر کوچولو که دستگاه ضربان قلب دکتر رو  با لگدش تکون داد ولی نگذاشت که ضربان قلبش رو بشنوه و ما مجبور شدیم بریم سونو گرافی و همه ی چیزهای کوچولوش رو چک کنیم و این وسط فهمیدیم که یه پسر خیلی شیطون و خدا رو شکر سالم داریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الان هم که دارم می نویسم مدام اعلام حضور می کنه و در حال شیطنت مفرط هست. خدا رحم کنه  به وقتی که دنیا بیاد :)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باوجودی که 24 هفته گذشته و هر ساعت رو با اطمینان از حضور بچه ام سر کردم ولی یه موقع هایی هست که باورم نمی شم جسم و روح و زندگی ام رو دارم با یکی دیگه شریک می شم. یه نفر که نگرانی براش تا آخر عمر رهام نمی کنه.&lt;br /&gt;راستش هم ازش می ترسم و هم بابت بودنش خدا رو شکر می کنم و واقعا عاشقش هستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از این به بعد سعی می کنم بیشتر بنویسم. از خودم و احساس ام .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-7293685205889602178?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/7293685205889602178/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8236887&amp;postID=7293685205889602178&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/7293685205889602178'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/7293685205889602178'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title='من یک مادر'/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-946703404979768674</id><published>2010-04-27T15:02:00.001+04:30</published><updated>2010-04-28T10:21:41.091+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>دیروز که اینجا رو با فی.ل.تر شکن باز کردم و با صرف کلی احساسات یه عالمه نوشتم و همه نوشته ام موقع پابلیش پرید و بلاگر هم هیچ چیز رو ذخیره نکرده بود.&lt;br /&gt;حالا اومدم می بینم که درست شده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز که دارم می رم مهمونی اگه تونستم فردا می نویسم از روزگارم با این نی نی شیطون بلا که هنوز معلوم نیست دختره یا پسر&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-946703404979768674?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/946703404979768674/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8236887&amp;postID=946703404979768674&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/946703404979768674'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/946703404979768674'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title=''/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-7208580687279392431</id><published>2010-03-12T19:43:00.003+03:30</published><updated>2010-03-12T20:26:00.157+03:30</updated><title type='text'>خاطره کودکی من</title><content type='html'>اول &lt;a href="http://dahe60.blogfa.com/post-129.aspx"&gt;این&lt;/a&gt; رو ببینید. از آ ژیر قرمز گفته و کامنت هایی هم داره که تمام اون شب و روزها رو زنده می کنه .اما ماجرایی که یادم اومد و  دلم می خواد بنویسم تا یادم نره مربوط به چند روز پیش است که با این مطلب یادم اومد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساعت حدود 12 نیمه شب بود و داشتیم از خونه دوستی برمی گشتیم. من توی خواب و بیداری بودم و با دانیال پشت چراغ قرمزی بودیم که ناگهان ماشینی از کنار ما با سرعت مافوق صوت رد شد و از چراغ قرمز عبور کرد.&lt;br /&gt;گفتم: چه خبره؟ فکر کرده میگ سوار شده؟&lt;br /&gt;دانیال با لحن آقا معلم ها گفت : چی؟ این که گفتی می دونی چیه؟&lt;br /&gt;چند لحظه سکوت کردم.&lt;br /&gt;از کلمه میگ سال ها استفاده نکرده بودم و مدت ها از وقتی که شنیده بودمش می گذشت. فقط یک خاطره خیلی دور و محو از این کلمه داشتم که واضح نبود و برام عجیب بود که به یادم اومد.&lt;br /&gt;هواپیمایی که از زیرش دو ردیف آتش بیرون می زد با فاصله خیلی کمی از بالای پنجره ای که زیرش بودم رد شد. اینقدر نزدیک بود که خلبانش رو می تونستم ببینم ولی یادم می اومد که ارتفاع کمی که داشت نشانه سقوط نبود و همه گفتن که میگ بوده ولی من که می گفتم زیر هواپیما آتش دیدم کسی باور نمی کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به شوهر شمال شرقی و جنگ ندیده ام جواب دادم: من می دونم. تو هم می دونی؟&lt;br /&gt;شروع کرد به توضیح که میگ جنگنده بوده و چنین و چنان، با همون لحنی که اکثر مردها از بنز تعریف می کنند.&lt;br /&gt;گفتم: من یکی اش رو دیدم ولی الان که فکرش رو می کنم نمی دونم چرا زیرش آتش بود.&lt;br /&gt;و جواب شنیدم  که به خاطر سرعت بسیار بالای میگ  و قدرت بالای موتورش دود ازش  به صورت آتش بیرون می زنه. ( البته فکر کنم که این رو گفت)&lt;br /&gt;این هم از خاطرات زیبای کودکانه من!&lt;br /&gt;..................................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما از کودک درونم:)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب و خوش در حال رشد هست و این موضوع رو از لگد و حرکاتش که از اواسط هفته 15 شروع شده متوجه می شم.&lt;br /&gt;وقتی که عطسه می زنم هرچقدر که سعی کنم آرام باشه و شکمم رو با دو دست محکم می گیرم ولی تکون شدیدی می خوره طفلکم. حالا هم که  آلرژی ام شروع شده و تعداد عطسه ها داره بیشتر می شه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دینگ دینگ دینگگ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سونو هم رفتیم ولی قطعی نگفت که جنسیتش چیه. 3 شنبه دوباره باید برم سونو و احتمال بسیار زیاد مشخص می شه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این سونو های متعدد به خاطر همون مشکلی است که توی نوشته قبلی گفتم و دلیلش هم پائین بودن جفت هست که دکتر گفت با بزرگ شدن نی نی و با استراحت حل می شه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-7208580687279392431?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/7208580687279392431/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8236887&amp;postID=7208580687279392431&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/7208580687279392431'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/7208580687279392431'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2010/03/blog-post_12.html' title='خاطره کودکی من'/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-4561901119883254972</id><published>2010-03-03T13:41:00.003+03:30</published><updated>2010-03-03T14:38:02.637+03:30</updated><title type='text'>با اینها زمستون رو سر می کنم</title><content type='html'>1- یه روز و ساعت هایی هست که نشستی و غصه می خوری که همه دارن خونه تکونی می کنن و توی خونه من سگ و گربه می زنن و می رقصن. بعد می خوای تمیز کاری کنی که با همون ساعت اول کار نی نی اعتراضش رو با یه نشونه قهوه ای اعلام می کنه. بنابراین  به دستور دکتر می شینی سرجات و می گی " گور بابای خونه تکونی. بچه ات رو بچسب".&lt;br /&gt;بعد از این موضوع کسی خبر نداره.&lt;br /&gt;یهو یکی از اقوام زنگ می زنه از راه کلی دور. میون حرف هاش خیلی جدی اونطور که واقعا باور کنی تعارف نمی کنه می گه: می خوام دو روزی بیام خونه تون  برات خونه تکونی کنم. کارهای خودم تموم شد یاد تو افتادم.&lt;br /&gt;اونوقت حس این که یکی هست که اون سر مملکت نشسته به خونه تو و این که نتونستی تمیزش کنی فکر کرده و جدی جدی می خواد بیاد کمک قلبت رو از شادی پر می کنه. اونقدر شاد می شی که به جای سگ و گربه ها دسته گل توی خونه می بینی.&lt;br /&gt;اگر این فرد مهربون مادر شوهرت باشه که هزار برابر بیشتر برات ارزش داره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- با بی حوصلگی داری توی اینترنت می گردی. یادت می اد که مدت ها  است یاهو مسنجر رو باز نکردی. کلی افلاین داری که از این میون یه نفر که تا حالا ندیدیش و به خاطر راهنمایی های همیشگی اش از سال ها قبل بابابزرگ خطابش می کنی برات پیغام گذاشته.&lt;br /&gt;پیغامی که می دونی تا آخر روز شارژت کرده.&lt;br /&gt;گفته: می خوام بهت هدیه بدم.&lt;br /&gt; برو به فلان انتشارات زنگ بزن .&lt;br /&gt;شماره تلفن هم اینه.&lt;br /&gt;سی دی تربیت نوزاد فلان دکتر رو سفارش بده هزینه اش با من.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بابت این مهربونی و از همه مهمتر این که یه نفر که ندیدی اش و احتمالا نمی شناسی اش اینقدر به فکرت بوده قند توی دلت آب می شه.&lt;br /&gt;........&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و با این آدم های نازنین است که آخرین روزهای زمستون رو سر می کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: شنبه می ریم سونوگرافی. خدا کنه جنسیت بچه مون معلوم بشه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-4561901119883254972?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/4561901119883254972/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8236887&amp;postID=4561901119883254972&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/4561901119883254972'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/4561901119883254972'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='با اینها زمستون رو سر می کنم'/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-4665325765703924352</id><published>2010-02-20T22:38:00.003+03:30</published><updated>2010-02-20T23:05:21.125+03:30</updated><title type='text'>گزارش پابان 3 ماه</title><content type='html'>اومدم یه خورده از نی نی بگم و برم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به سلامتی 3 ماه اول تموم شد و الان در اوایل ماه چهارم به سر می بریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه شنبه شب نوبت دکتر و سونوگرافی داشتم که تاکید دکترم بیشتر بر کیست 3 در 4 سانتی که نگران کننده بود و در مرحله بعد هم برای دیدن نی نی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا دکتر سونو گرافی که خیلی مهربون هستن شروع کرد و نی نی معلوم شد گفتم: این بچه چرا تکون نمی خوره؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفت: الان تکون هم می خوره نگران نباش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و همون موقع نی نی شروع کرد به تکون دادن دست و پاهای کوچولوش و ناگهان حرکتی شبیه به معلق زدن انجام داد. من هم داشتم توی آسمون ها سیر می کردم و قربون دست و پای بلوری بچه ام می رفتم که انگار شنید و دستش رو هم توی دهنش کرد. باور نکردنی و فوق العاده زیبا بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دکتر هم ستون مهره ها و جمجمه اش رو نشون داد و گفت که خدا رو شکر همه چیزش سالم و سلامت هست و خبری هم از اون کیست به اون بزرگی نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی دونید تا ساعت ها چه حس عالی و شکرگزارانه ای داشتم که الان هم با یادآوری اش شاد می شم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا از خودم بگم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا الان 7 کیلو کم کردم که مایه خوشحالی خودم و دکترم شده چون اواخر بارداری حتما اضافه وزن خواهم داشت و الان هرچقدر کم کنم برای زایمان راحت تر هستم. البته تمام مواد مقوی که برای خودم و نی نی لازم هست رو می خورم ولی نون و برنج و نمک رو به مقدار خیلی کم مصرف می کنم و دلیل کم کردن وزن هم همین ه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا درسته که کم کردم ولی افزایش حجم خیلی کم رو توی شکمم می بینم و لباس هایی که قبلا چسب تنم بوده الان دیگه اندازه نیست .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی این 3 ماه کلا 3 بار بالا آوردم و حالت تهوع خیلی کمی داشتم و از این بابت می شه گفت در مقایسه با سایر خانم های باردار اصلا اذیت نشدم ولی مشکلات یبوست و بعد از اون هموروئید خیلی آزار دهنده بوده و هست. این دو روز گذشته رو به بهبود بودم ولی درد و مشکلات اش همچنان ادامه داره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می خواستم از نوع زایمان و بیمارستان ها بنویسم ولی بهتره بمونه برای نوشته بعد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الهی هر کس آرزوی نی نی داره به آرزوش برسه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-4665325765703924352?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/4665325765703924352/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8236887&amp;postID=4665325765703924352&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/4665325765703924352'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/4665325765703924352'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2010/02/3.html' title='گزارش پابان 3 ماه'/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-735902146431218</id><published>2010-01-20T21:14:00.004+03:30</published><updated>2010-01-20T21:42:26.702+03:30</updated><title type='text'>کم یا زیاد؟</title><content type='html'>1- توی خواب و بیداری ام. پشه دستم رو نیش زد بیدار شدم و پشه رو دیدم که رفت تا خودش رو بالای تخت قایم کنه. بی خیال کشتن نگاهش کردم.&lt;br /&gt;کل هیکلش یک سانت نمی شد. با ذوق و خوشحالی بلند گفتم: خبر داری بچه من چقدر از تو بزرگتره؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- به جوانه  پیازهایی که از سبد بیرون زده نگاه می کنم. از ذهنم می گذره: اینا که دیروز یه ذره بودن چطور امروز 2 وجب شدن؟&lt;br /&gt;دستم رو روی نی نی می گذارم و می گم: نگاه کن یاد بگیر اینجور رشد می کنن، نه مثل تو هفته ای یه سانت. بجنب مادر جون&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: به همین سرعت 2 ماه گذشت و 7 ماه مونده تا نی نی بیاد. هر لحظه از این دوران یک حس جدید رو تجربه می کنم. اونقدر عجیب و باور نکردنی هست که گاهی اوقات می ترسم.&lt;br /&gt;کاش زودتر تموم بشه&lt;br /&gt;کاش هیچوقت یادم نره&lt;br /&gt;کاش به این سرعت نگذره&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-735902146431218?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/735902146431218/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8236887&amp;postID=735902146431218&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/735902146431218'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/735902146431218'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2010/01/blog-post_20.html' title='کم یا زیاد؟'/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-5986565520134224570</id><published>2010-01-14T11:56:00.002+03:30</published><updated>2010-01-14T12:18:24.033+03:30</updated><title type='text'>پتیکو سرما می خورد یا هفته هشتم</title><content type='html'>هفته هشتم داره تموم می شه و کم کم به اواخر ماه دوم نزدیک می شم.&lt;br /&gt;شنبه رفتیم دکتر. همه چیز خدا رو شکر خیلی خوب و نرمال بود. 4 کیلو وزن کم کرده بودم در یک ماه که خوشحال شدم و دکتر گفت که طبیعی است.&lt;br /&gt;من زیاد تهوع ندارم ولی اشتهام خیلی کم شده و نون و برنج اصلا نمی تونم بخورم چون معده ام بدجور سنگین می شه  اون کاهش وزن به همین دلیل بود.&lt;br /&gt;بعد از دکتر هم نوبت به قسمت رومانتیک ماجرا رسید: سونوگرافی&lt;br /&gt;یکی از زیباترین و باشکوه ترین لحظات زندگی من و دانیال موقعی بود که صدای قلب نی نی رو شنیدیم. قلب کوچولو و عزیزش با قدرت می زد و مامان و باباش رو عاشق نی نی 2 سانتی کرد.&lt;br /&gt;چون صدای قلبش شبیه به صدای پتیکو پتیکوی اسب بود از اون روز صداش می زنیم پتیکو :)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این چند روز هم گرفتار اتفاقات جدید بودم. انگار که کتاب بارداری هفته به هفته رو قورت داده باشم همه علایمی که خونده یا نخونده بودم خودشون رو نشون دادن.&lt;br /&gt;طپش قلب، خون دماغ شدن، یه ذره خون ریزی لثه، سنگین و حساس شدن سی نه و از همه مهتر سرماخوردن نی نی.&lt;br /&gt;این آخری رو هیچ جا ننوشتن ولی خانم هایی که بچه دارن قبلا تذکر داده بودن من هم با بی خیالی ازش گذشته بودم. به نظرم خنده دار بود که نی نی توی شکم گرم و نرم سرما بخوره یا به قول مامان بزرگم قولنج کنه.&lt;br /&gt;چند شب پیش رفتیم برای خرید شلوار بارداری. سایزم زیاد نشده ولی یه احساس سنگین شدن در شکمم دارم که دوست ندارم لباسم بهش چسبیده باشه. موقع پرو شلوارها احساس سرما کردم ولی چندان مهم نبود.&lt;br /&gt;اون شب تا صبح کمی دل درد داشتم و بی اختیار ماهیچه هام رو منقبض می کردم. فرداش هم همینطور بودم. خیلی ترسیدم ولی این علائم  شبیه به مشکلات جدی نبود که قبلا تجربه کرده بودم.&lt;br /&gt;تا اینکه به مامان گفتم و اون هم تشخیص سرما خوردگی نی نی رو داد. لباس گرم تر پوشیدم و حوله گرم روی بچه ام گذاشتم تا حالش جا اومد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این هم از هفته هشتم و وقایع اش.&lt;br /&gt;برای نی نی از همون موقع که آزمایش مثبت شد توی یه دفتر می نویسم به نظرم ماندگاری اش از وبلاگ بیشتر هست و وقتی هم که بزرگ شد و خواست مامان یا بابا بشه می دم بهش.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-5986565520134224570?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/5986565520134224570/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8236887&amp;postID=5986565520134224570&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/5986565520134224570'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/5986565520134224570'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2010/01/blog-post_14.html' title='پتیکو سرما می خورد یا هفته هشتم'/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-8566963871568959010</id><published>2010-01-09T12:45:00.004+03:30</published><updated>2010-01-09T13:13:19.309+03:30</updated><title type='text'>آزمایشی با دو جواب</title><content type='html'>یکی از روزهای هفته گذشته رفتم آزمایشی رو که دکتر نوشته بود انجام بدم. آزمایش تیرویید و ایدز و هپاتیت و دیابت و گروه خونی و اینها بود.&lt;br /&gt;آزمایش تیروئید رو به تازگی داده بودم و خیالم از بابتش راحت بود بقیه موارد رو هم فکر نمی کردم داشته باشم. شوخی شوخی به دانیال می گفتم که حالا می رم می بینم ایدز دارم و می خندیدیم.&lt;br /&gt;آزمایش رو دادم و تست انعقاد خون هم ازم گرفتن و خوشحال و خندان منتظر سه روز بعد شدم که برم و نتیجه رو بگیرم و فوری ببرم پیش دکتر تا برم سونوگرافی و بتونم برای اولین بار نی نی رو ببینم.&lt;br /&gt;برای گرفتن جواب راهی شدم. متصدی جواب من رو می شناخت. از بس که این چند ماه برای آزمایش بارداری و مقدمات بارداری سراغش رفته بودم.&lt;br /&gt;گفت بشین تا همکارم بیاد. همکارش با ابروهای تتوی بالا رفته و آرایش آنچنانی و تق و تق اومد و شروع کردن با هم پچ پچ کردن. همکارش رو کرد به من و گفت: آزمایش تون مشکوک به دیابت بوده و دوباره باید انجام بدیم. سابقه دیابت دارید؟&lt;br /&gt;گفتم: تا حالا که سابقه دیابت نداشتم. الان نمونه می گیرید یا صبح ناشتا؟&lt;br /&gt;گفت: نه با همون قبلی دوباره تست می کنیم و فردا همین موقع برای جواب بیا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد هم زیر لب در مورد تعداد زیاد باکتری چیزهایی گفت و رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من گیج و شوکه برگشتم خونه. به دانیال که گفتم قیافه آدمهایی رو به خودش گرفت که خبر فوت عزیزشون رو می شنون. من هم البته دست کمی نداشتم .&lt;br /&gt;کمی که حالم بهتر شد دنبال دیابت بارداری و درمانش و عوارضش بر جنین گشتم. انجمن گابریک خیالم رو راحت کرد که مشکل بدون علاجی نیست جنین هم اتفاق خاصی براش نمی افته.&lt;br /&gt;حالا هرچی اونها رو به دانیال نشون می دادم باورش نمی شد.&lt;br /&gt;کمی که به مطالب دیابت بارداری و نوع آزمایش برای تشخیص اش نگاه کردم تازه دوزاری ام افتاد که با یک بار آزمایش اون هم در هفته 7 که من توش بودم نمی شه گفت دیابت دارم. به همکار سانتی مانتال شک کردم. بعد هم باکتری چه ربطی به دیابت داشت؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با وجود همه اینها دلم نگران بود. تهوع وحشتناکی که سابقه نداشت به سراغم اومد و شام و صبحانه و نهار روز بعد هم نتونست از گلوم پائین بره. خواب درست و حسابی هم نداشتم.&lt;br /&gt;با دانیال رفتیم برای گرفتن جواب آزمایش. همون دختری که من رو می شناخت جواب رو به دستم داد. دستم که به دستش خورد سرد و لرزان بود. گفت: خوبید؟ گفتم: به لطف شما و همکارتون از دیروز تا الان نه خوردم و نه خوابیدم.&lt;br /&gt;با خنده گفت: چرا آخه؟ همه چیزت که نرمال و خوب بود.&lt;br /&gt;با اخم جواب دادم: مگه شما نگفتید به دیابت مشکوک هستم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفت : نه ما گفتیم؟ این قند خونت 65 که نزدیک به حداقل هست و مشکلی نداری.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیالم راحت شده بود ولی از دستشون هم عصبانی بودم. گفتم که چقدر کارشون اشتباه بوده و اونها اجازه ندارند نتیجه آزمایش رو به بیمار اعلام کنند و...&lt;br /&gt;اومدیم خونه. دوتایی گشنه و تشنه بودیم. هر چی بود رو گرم کردیم خوردیم و جواب آزمایش رو هم خوب بررسی کردیم. باکتری نگاتیو بود و هیچ مشکلی در هیچ جایی نداشتم.&lt;br /&gt;خدا رو شکر!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز می رم دکتر و سونو برای دیدن نی نی و قلب کوچولوش. خدا کنه که خوب و سالم باشه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-8566963871568959010?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/8566963871568959010/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8236887&amp;postID=8566963871568959010&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/8566963871568959010'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/8566963871568959010'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='آزمایشی با دو جواب'/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-2510448321669189401</id><published>2009-12-29T10:20:00.002+03:30</published><updated>2009-12-29T10:44:06.467+03:30</updated><title type='text'>مشکلات اوایل بارداری: نفخ</title><content type='html'>همه از ویار و تهوع صبح گاهی به عنوان بدترین تجربه های بارداری می گن ولی یه نفر پیدا نشد بگه نفخ از همه اینها بیشتر و بدتر ِ.&lt;br /&gt;دو شب تا صبح نخوابیدم از معده درد و  نفخ . استخوان های دستم از فشار درد معده درد گرفته بود. ولی نمی تونستم هیچ قرصی بخورم. فقط آب  جوش  و نبات و جوشانده نعنا.&lt;br /&gt;دیروز که پیش دکتر رفتم گفت شربت معده ضرر نداره و اگه خواستی می تونی بخوری. در ضمن کلی از نی نی تعریف کرد که حالش خوبه و آزمایش ها  هم  خوب بودن.&lt;br /&gt;دیروز بعد از این حرف های دکتر و بعد از اینکه خیالم از بابت سلامت نی نی راحت شد به چند نفر از باتجربه های فامیل خبر دادم که نی نی دارم و با راهنمایی های هر کدوم دیشب رو بدون معده درد راحت خوابیدم.&lt;br /&gt;جریان معده درد از خوردن شیر ، سبزیجات ، نان لواش، حبوبات و آب معمولی ناشی می شد.  چند روز گذشته من روزی 4 لیوان شیر می خورم و مقدار زیادی کاهو و کلم و سیب سبز و میوه.&lt;br /&gt;حالا شیر رو با ماست و شیر گرم و عسل جایگزین کردم و میوه ها رو هم کمتر می خورم و کاهو و کلم رو هم حذف کردم و آب معدنی و نان سنگک رو هم از امروز مصرف می کنم و خیلی بهتر شدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر کردم نوشتن این تجربه برای بقیه خانم ها مفید باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی چند بار به دانیال یادآوری می کنم که اتاق نی نی رو کم کم آماده کنیم و کمد دیواری بزنیم ولی بعد خودم می گم که هنوز زوده. از یکی دو ماه دیگه می خوام این کارها رو شروع کنیم  شاید دلیلش این باشه که هنوز خاطره بد گذشته از ذهنم پاک نشده. نمی خوام برنامه ریزی کنم و بعد پشیمان بشم.&lt;br /&gt;پرده اتاق نی نی حریر آبی آسمونی  با راه راه های خیلی باریک زرد و طلاییه. اگه دختر باشه می خوام با صورتی و سبز و همون زرد و سایل اتاقش رو تکمیل کنم و اگر هم پسر باشه یک آبی دیگه با زرد و سبز.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کلی حرف دارم از این روزها ولی فعلا پراکنده نوشتن کافیه.&lt;br /&gt;:)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-2510448321669189401?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/2510448321669189401/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8236887&amp;postID=2510448321669189401&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/2510448321669189401'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/2510448321669189401'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2009/12/blog-post_29.html' title='مشکلات اوایل بارداری: نفخ'/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-6897294751916932755</id><published>2009-12-26T12:28:00.002+03:30</published><updated>2009-12-26T12:35:25.127+03:30</updated><title type='text'>جوانه جدید</title><content type='html'>برای بار دوم در زندگی ام دارم رویش یک جوانه رو در وجودم احساس می کنم. حس زیبایی دارم که هیچ کلمه ای برای توصیفش پیدا نمی کنم.&lt;br /&gt;می خوام از لحظه لحظه اش لذت ببرم. نمی خوام تا چند ماه به آینده اون و خودم و خودمون فکر کنم ،فقط الان و این لحظه رو دارم و تلاشی که می تونم برای زیباتر کردن لحظات این روزهام داشته باشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بابای بچه هم همکاری خوبی داره و کمک هاش واقعا عالی هستن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امیدوارم که خدا این یکی رو برای ما بخواد و بدون مشکل به دنیا بیاد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-6897294751916932755?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/6897294751916932755/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8236887&amp;postID=6897294751916932755&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/6897294751916932755'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/6897294751916932755'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2009/12/blog-post_26.html' title='جوانه جدید'/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-5307258208619453486</id><published>2009-12-16T18:30:00.001+03:30</published><updated>2009-12-16T18:58:44.971+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>فکر نمی کردم یه روز با مادرشوهرم " حنا دختری در مزرعه" رو بشینم ببینم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-5307258208619453486?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/5307258208619453486/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8236887&amp;postID=5307258208619453486&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/5307258208619453486'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/5307258208619453486'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title=''/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-3024936088906865761</id><published>2009-11-15T11:42:00.003+03:30</published><updated>2009-11-15T11:52:42.522+03:30</updated><title type='text'>گذر عمر</title><content type='html'>اینقدر ننوشتم که به روز کردن اینجا برام سخت و سنگین شده.&lt;br /&gt;دو هفته ای خونه نبودم. رفته بودم خونه مامان و دانیال هم رفته بود تایلند و چین. حالا هم یک هفته است که برگشتم و بدجور سرما خورده ام.&lt;br /&gt;این روزها به فکر کارهای جدیدی هستم که تا به حال بهشون فکر نکردم. حس می کنم دارم پیر می شم و هنوز خیلی کارها و چیزها مونده تا تجربه شون کنم.&lt;br /&gt;هنوز بیکارم و  از این که ارتباطم با بیرون از خونه خیلی کم شده ناراضی هستم. کلا به فکر تغییراتم.&lt;br /&gt;..........&lt;br /&gt;اکران اول محاکمه در خیابان رو با وجود سرماخوردگی از دست ندادیم و باز هم از دیالوگ های کیمیایی لذت بردیم. سینمای پردیس ملت هم خوب و شیک و دلنشین بود. توصیه می کنم برای دیدن فیلم بهش سر بزنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا بعد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-3024936088906865761?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/3024936088906865761/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8236887&amp;postID=3024936088906865761&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/3024936088906865761'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/3024936088906865761'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title='گذر عمر'/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-4887418688401210468</id><published>2009-10-17T11:50:00.004+03:30</published><updated>2009-10-17T13:32:24.322+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>هر روز چند خط می نویسم و بعد بدون پابلیش می گذارمش و می رم ولی فکر کنم امروز از لاک ام بیرون بیام :)&lt;br /&gt;دلم می خواد از کلیدر بگم که توصیفاتش در حد بهترین فیلم ها است و چند صفحه خوندنش هر روزم رو زیبا می کنه. ولی نمی دونم از چه توصیفی می تونم برای کلیدر استفاده کنم که دولت آبادی به کار نبرده باشه.&lt;br /&gt;در نوشته های پابلیش نشده ام به بازی &lt;a href="http://travian.ir/"&gt;تراویان &lt;/a&gt;هم اشاره کردم که فوق العاده جالب و مهیج هست و ساخت یک دهکده و تبدیل آن به یک تمدن رو می شه تجربه کرد. لشکرکشی و تجارت و ... با دهکده های دیگه که صاحبان واقعی دارن تجربه جدید و زیبایی است.&lt;br /&gt;موضوع دیگه بر هم خوردن نامزدی برادرم هست که دلیل اصلی اش به عقیده من بچه گانه فکر کردن و عمل کردن هر دوشون بود.&lt;br /&gt;در آخر هم می خوام بگم که هر روز بیشتر از روز قبل زندگی و خونه ام رو دوست دارم هر روز برای فردا نقشه می کشم که چه کار کنم که تازگی زندگی مشترکمون حفظ بشه و یادمون باشه چقدر سختی کشیدیم تا به اینجا رسیدیم.&lt;br /&gt;هر روز مدتی رو صرف دیدن واقعی یا مجازی مدل های پرده و کابینت و لوستر می کنم و در حال پس انداز برای تهیه هزینه بهترین نوع از اونها هستم.&lt;br /&gt;امیدوارم به فردا و متشکرم از خدا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: نوشته قبلی رو به خاطر کامنت خصوصی یکی از دوستان حذف کردم. پسورد هالواسکان رو فراموش کردم و مجبور شدم صورت مسئله رو پاک کنم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-4887418688401210468?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/4887418688401210468/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8236887&amp;postID=4887418688401210468&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/4887418688401210468'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/4887418688401210468'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title=''/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-4951411883928723250</id><published>2009-09-16T19:46:00.000+04:30</published><updated>2009-09-16T21:00:16.661+04:30</updated><title type='text'>هایپر استار 1</title><content type='html'>از در که بیرون می ایم به خودم می گم: خوراک امروز وبلاگم جور شد. به صف عریض و طویل ماشین های پارک شده و ترافیک طول مسیر که نگاه بندازی می شه از این موضوع حتی یک گزارش اجتماعی خوب درآورد، چون هایپر استار پدیده جدیدی برای تهران و ایران محسوب می شه و امکانات این فروشگاه، نوع برخورد و طرز خرید کردن مردم باب جدیدی رو باز کرده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;اول آدرسش رو بگم: بلوار فردوس به سمت غرب، خیابان بهار جنوبی. در واقع ترافیک سنگین و موج جمعیتی که در حال رفت و برگشت هستن از بالای پل روگذر اتوبان نیمه ساز آسیا معلوم هست و به خوبی نبود تابلوی راهنما رو جبران می کنه. البته این اتوبان محل بسیار مناسبی برای پارک ماشین ها شده. این رو هم بگم که فروشگاه پارکینگ رایگان،شیک و بسیار بزرگی داره ولی جوابگوی مشتریان فراوان اش نیست.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ماشین رو جای دوری نسبت به در ورودی پارک کردیم. توی مسیر رسیدن به فروشگاه از دیدن چیزهایی که مردم خریده بودن کلی تعجب کردیم. یکی دو نفر نون دستش بود یک خانواده هم یک کیسه سیب زمینی خریده بودن که برق می زد و تر تمیز بود. اکثر مردمی هم که وارد و خارج می شدن تیپ زده بودن انگار که مهمونی می رن.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;علامت سوالی که برام ایجاد شد هجوم جمعیت چند صد نفری به فروشگاهی بود که حتی یک تبلیغ در هیچ رسانه ای نداشت و بدون سایت اینترنتی و تنها با تبلیغ مستقیم مردم موفق به جذب مخاطب شده. اینجا بود که ایمان آوردم به این جمله که" بهترین و موفق ترین تبلیغ، تبلیغ چهره به چهره است."&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از در اصلی که وارد شدیم تعدادی مغازه افتتاح نشده از برندهای معروف دیدیم مثل آدیداس و آرمانی و...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;..........&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ادامه دارد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن: ساعت برای سفر واقعا دیر شده. مجبورم دو بخشی و بدون ویرایش این پست رو بگذارم. یک هفته ای کرمانشاه هستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-4951411883928723250?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/4951411883928723250/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8236887&amp;postID=4951411883928723250&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/4951411883928723250'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/4951411883928723250'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2009/09/1_15.html' title='هایپر استار 1'/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-7395759708064765885</id><published>2009-09-16T15:51:00.002+04:30</published><updated>2009-09-16T15:55:12.518+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>دیروز رفتیم هایپر استار . دارم راجع بهش مفصل می نویسم ولی به نظر می رسه که طولانی می شه.&lt;br /&gt;خواستم بگم عازم ولایت هستیم که اگه خدا بخواد درمراسم بله برون داداش کوچیکه شرکت کنیم.&lt;br /&gt;فعلن&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-7395759708064765885?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/7395759708064765885/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8236887&amp;postID=7395759708064765885&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/7395759708064765885'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/7395759708064765885'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2009/09/blog-post_16.html' title=''/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-6738304134679432347</id><published>2009-09-14T12:39:00.002+04:30</published><updated>2009-09-14T12:44:05.669+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>1- تمام وبلاگ های بلاگفا و پرشین بلاگ برای من فیلتر شدن. وبلاگ من و ام اس هم همینطور و بسیاری از وبلاگ های بلاگ اسکای.&lt;br /&gt;مشکل از سیستم من و یا از شرکتی است که ازش خدمات اینترنت گرفتم یا بقیه هم این مشکل رو دارن؟&lt;br /&gt;2- زدم قالب وبلاگ رو داغون کردم. یه قالب جدید می خواستم بگذارم که نشد و این یکی رو هم خراب کردم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-6738304134679432347?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/6738304134679432347/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8236887&amp;postID=6738304134679432347&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/6738304134679432347'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/6738304134679432347'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2009/09/1.html' title=''/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-3325453491631771657</id><published>2009-09-12T18:39:00.002+04:30</published><updated>2009-09-12T18:45:41.859+04:30</updated><title type='text'>یک دعای خاص</title><content type='html'>می گه:« امشب دعا کنید برای چینی ها»&lt;br /&gt;توجهم جلب می شه. از ذهنم می گذره:« بالاخره مسلمانان چین رو دارن می بینن.»&lt;br /&gt;ولی ادامه می ده: « یک میلیارد بت پرست توی اون کشور هست، دعا کنید به راه راست هدایت شوند» !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به احتمال زیاد علت این دعای مخصوص به کارخانه اسنوای خودش که تحت لیسانس چین هست برمی گرده :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-3325453491631771657?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/3325453491631771657/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8236887&amp;postID=3325453491631771657&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/3325453491631771657'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/3325453491631771657'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2009/09/blog-post_12.html' title='یک دعای خاص'/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-7617171543377669886</id><published>2009-09-11T22:29:00.001+04:30</published><updated>2009-09-11T22:30:16.355+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:180%;"&gt;                                         &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;                                                  بهتر!&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-7617171543377669886?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/7617171543377669886'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/7617171543377669886'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2009/09/blog-post_11.html' title=''/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-7445745441918658655</id><published>2009-09-10T17:09:00.002+04:30</published><updated>2009-09-10T18:06:25.787+04:30</updated><title type='text'>مهربانو کجاست؟</title><content type='html'>یک وبلاگی بود به اسم "&lt;a href="http://baran-bahari52.blogfa.com/"&gt; دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکش&lt;/a&gt;"؛ کی یادش میاد؟ &lt;br /&gt;من همیشه دنبال می کردم زندگی مهربانو و عسلک رو ولی مدتی ازشون بی خبر بودم و حالا می بینم که وبلاگش رو حذف کرده.&lt;br /&gt;متاسفانه هیچوقت براش کامنت نگذاشته بودم و احتمال می دم یه وبلاگ دیگه رفته باشه.&lt;br /&gt;کی می دونه چرا و الان کجاست مهربانو؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از صبح به فکرشون هستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: عادت ندارم کامنت بنویسم ولی لیست وبلاگ هایی که می خونم واقعا زیاد ِ. از طرفی بعضی از وبلاگ ها رو دوست ندارم به گودرم اضافه کنم. چون دیدن قالب بعضی ها رو دوست دارم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-7445745441918658655?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/7445745441918658655/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8236887&amp;postID=7445745441918658655&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/7445745441918658655'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/7445745441918658655'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2009/09/blog-post_10.html' title='مهربانو کجاست؟'/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-8805377718231450631</id><published>2009-09-06T13:14:00.002+04:30</published><updated>2009-09-06T14:48:18.023+04:30</updated><title type='text'>از هر دری سخنی</title><content type='html'>ا&lt;strong&gt;ین روزها&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;باز دانیال رفت ماموریت. به همه می گم عادت کردم ولی خودم می دونم  که دروغ می گم. وقتی نیستش گیجم. شب وروزم قاطی می شه. میون ساعت ها و روزها گم می شم. نمی دونم چند ساعت از شبانه روز گذشته و کارهای عادی هر ساعت رو فراموش می کنم.&lt;br /&gt;دو هفته پیش که رفت ماموریت باهاش رفتم. البته شهرستان گنبد رفتیم و دو شب تفریح و جنگل خوابی و دریای شهرهای اطراف و... خیلی خوب بود. گنبد هم شهر زیبا و مدرنی بود. لااقل ظاهر مردم و مغازه هاش از خیلی از شهرها حتی کرمانشاه بهتر بود. اگه مجبور به گنبد رفتن باشیم ناراضی نیستم به شرطی که نخوایم رفت و آمد کنیم. از طرفی حالا که خونه دار شدیم کلی برنامه دارم اینجا ولی هر جا دانیال باشه رو به خونه ای که تنها توش باشم رو ترجیح می دم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نقره بازم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;دیشب ساعت 11 و نیم شام درست کردم! بیشتر دو روز گذشته رو به فیلم دیدن و پای کامپیوتر گذروندم.&lt;br /&gt;دوست دارم فیلم و کتاب های قدیمی رو مرور کنم. به قول نقره : آدم خاطره بازی هستم :) &lt;br /&gt;دو تا فیلم آخری مخملباف رو دوباره دیدم. س.ک.س و فلسفه رو دوست دارم. گوش وچشم رو نوازش می ده. فیلم های بهمن قبادی رو برای چندمین بار گذاشتم. با دیدن لاک پشت ها هنوز گریه ام می گیره. نیوه مانگ و زمانی برای مستی اسب ها رو هم دوست دارم ولی گفتم که محبوبم لاک پشتهاست.&lt;br /&gt;آبی، سفید و قرمز هم نصف روزم رو پر کرد. پریشب هم با سینما پارادیزو تا 2 نیمه شب بیدار بودم. آخرش رو با آخر روزی روزگاری امریکا قاطی کرده بودم، خوشحال شدم که خوب تموم شد!&lt;br /&gt;اگه خجالت نمی کشیدم شب یلدا، بوتیک، بیمار انگلیسی، ریدر، برباد رفته و کارامل رو دوباره می دیدم ولی تجربه دیدن هزار باره ربکا باعث شد با شرم این فیلم هایی که گفتم رو کنار بگذارم.&lt;br /&gt;یه فیلم جدید هم 12 دیشب با شام خوردن دیدم که غذا و خواب رو حرامم کرد. فیلم آستیگماتا  ترسناک بود و مناسب تنهایی و اون ساعت نبودش.&lt;br /&gt;از دیدن سریال نردبام آسمان هم لذت می برم. البته از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان از صدای جمشید خیلی خوشم اومده! هنرپیشه اش کیه؟ توی هیچ سریال دیگه ندیده بودمش.&lt;br /&gt;دیگه دیگه... آها! این سیستم عامل ابونتو عجب باحاله. روی لب تاب یه سی دی اش رو داده بودن ولی تا حالا نصب نکرده بودم. گرافیک، امنیت و بازی هاش جذبم کرده. می گن مثل لینوکس هستش ولی من  لینوکس ندیدم که بدونم! &lt;br /&gt;گودر هم شب و روزم شده و هوم پیج ام!&lt;br /&gt;کتاب هم باز بیوتن رو خوندم. ولی مثل پارسال تا 50 صفحه اول جذبش شدم و بعد دلم رو زد. کلیدر رو هم نمی دونم چرا نمی تونم شروع کنم. 20 صفحه اش رو از وقتی خریدمش خوندم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خواهر شوهر می شویم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;همه اینها رو گفتم که نگرانی اصلی ام  رو نگم. داداشم داره ازدواج می کنه. به درخواست خودش مامان یه دختر از خانواده خوب براش پیدا کرده و چند جلسه هم رو دیدن و همه چیز  داره عالی پیش می ره. احتمالا عید فطر نامزد می شن.&lt;br /&gt;نگرانم که خوب باشن با هم و مشکلی پیش نیاد. از طرفی با خودم هم مشکل دارم. نمی دونم به عنوان خواهر شوهر چطور رفتار کنم بهتر هست ( من خواهر شوهر ندارم که بدونم) و به علت کمبود دختر در کل خانواده ( خانواده پدری هیچی و خانواده مادرم 2 دختر دایی که چندین ساله ندیدمشون) عادت ندارم با دختری که فامیلم باشه روبرو بشم و به همین دلایل بسیار لوس شدم و تحمل ندارم یه دختر رو توی خونه مامانم ببینم.&lt;br /&gt;علنا اعلام می کنم که نگران داداشم هستم و حسودی ام می شه که دختری به غیر از من توی خونه مامانم باشه. باید یه کمپین در حمایت از خواهر شوهرها تاسیس کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: به کار فکر می کنم. بدجور دلتنگ هیجانم. مخصوصا حالا که بیمه ها و بلوک مخابرات داره عرضه می شه. کاش توی یه کارگزاری کار می کردم.&lt;br /&gt;پ.ن: از این به بعد میان تیتر در نوشته های بلند این وبلاگ استفاده می شه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-8805377718231450631?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/8805377718231450631/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8236887&amp;postID=8805377718231450631&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/8805377718231450631'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/8805377718231450631'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2009/09/blog-post_06.html' title='از هر دری سخنی'/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-3706766543467107960</id><published>2009-09-05T10:58:00.003+04:30</published><updated>2009-09-05T11:08:25.082+04:30</updated><title type='text'>بعد از سه سال</title><content type='html'>خدایا&lt;br /&gt;هرچه دادی از کرم ات بوده و هر چه ندادی از حکمت ات.&lt;br /&gt;................&lt;br /&gt;باورم نمی شه که داریم خونه دار می شیم. دقیقا 3 ساله مستاجر هستیم. توی این سه سال هر لحظه آرزو کردم که خونه داشته باشیم. حالا همین خونه که توش هستیم رو داریم صاحب می شیم.&lt;br /&gt;گرچه قرض زیادی تا چند سال به گردنمون می افته ولی بهتر از کرایه خونه دادن هستش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی خوشحالم.&lt;br /&gt;دارم به طور جدی به تغییر دادن کابینت و چند تا چیز دیگه فکر می کنم و البته به بچه.&lt;br /&gt;با این بیماری که درگیرش شدم باید در اولین فرصت بچه دار بشم. می دونم که همه چیز حل می شه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-3706766543467107960?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/3706766543467107960/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8236887&amp;postID=3706766543467107960&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/3706766543467107960'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/3706766543467107960'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='بعد از سه سال'/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-1016872581616082768</id><published>2009-08-29T10:20:00.002+04:30</published><updated>2009-08-29T10:26:02.267+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>یکی به من بگه توی خونه چه کار کنم؟&lt;br /&gt;کم مونده دیوونه بشم از بیکاری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دقیقا یک سال کار کردم . توی این یک سال تا  صبح چشم باز می کردم به برنامه کاری اون روز فکر میکردم ولی امروز ذهنم هرچقدر گشت برنامه خاصی پیدا نکرد. واقعا دردناکه&lt;br /&gt;باید یک کار نیمه وقت پیدا کنم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-1016872581616082768?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/1016872581616082768/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8236887&amp;postID=1016872581616082768&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/1016872581616082768'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/1016872581616082768'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2009/08/blog-post_29.html' title=''/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-157830860648378507</id><published>2009-08-27T10:45:00.002+04:30</published><updated>2009-08-27T11:04:57.040+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>گفتم دیگه کار نمی کنم؟ فکر کنم نگفتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از 3 شنبه سر کار نمی رم. خیلی هم داره خوش می گذره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز اول به آرایشگاه گذشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز دوم به بازار گردی و کلی خرید چیزهای خوشگل.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز و فردا هم به مهمونی بازی و افطاری و دیدن نوزاد سپری خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلایل کار نکردنم زیاد ِ . کار طولانی مدت با استرس، حقوق کم و ناسپاسی، نارضایتی دانیال و مامانم از کار دائم من، تصمیم جدی به بچه دار شدن و ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الان راضی ام از تصمیمم ولی دلتنگ خبر نوشتن و هیجانات کم و زیاد شدن قیمت سهام هستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی همین چند روز پیشنهاد کار داشتم ولی باید فکر کنم. نمی خوام بی گدار به آب بزنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیشب تا وارد بنگاه شدیم یکی از کارمندهای آژانس املاک با ژست بازاریاب های حرفه ای جلو اومد و به گرمی سلام کرد و گفت: برای رهن و اجاره چند مورد خوب دارم.&lt;br /&gt;ما هم با نگاه متحیر پاسخ دادیم: رهن؟ نه.  برای خرید اومدیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتن این جمله از بزرگترین آرزوهام بود که به لطف خدا داره عملی می شه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-157830860648378507?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/157830860648378507/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8236887&amp;postID=157830860648378507&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/157830860648378507'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/157830860648378507'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2009/08/blog-post_27.html' title=''/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-4841159425312005208</id><published>2009-08-15T22:13:00.004+04:30</published><updated>2009-08-15T22:22:37.358+04:30</updated><title type='text'>هفته</title><content type='html'>خستگی آهنگ متن شنبه تا چهارشنبه است&lt;br /&gt;آهنگ روزهای دیگر را تو بنواز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جمعه به جک نیکلسن گذشت و پنجشنبه با کتاب خاله بازی و خواب در اتاق خالی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می خوام فردا زنگ بزنم به یکی از روزنامه های وزین اقتصادی. بگم کلا صفحه رو بدین من ببندم برید استراحت کنید! همه مطالب دو روز گذشته من رو برداشته به اسم خودشون زده.&lt;br /&gt;جدا زنگ می زنم. حیف که از بس وزین هستن سایت ندارن و گرنه نشون می دادم چه خبرهاست!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-4841159425312005208?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/4841159425312005208/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8236887&amp;postID=4841159425312005208&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/4841159425312005208'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/4841159425312005208'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2009/08/blog-post_15.html' title='هفته'/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-9200571946966011844</id><published>2009-08-13T09:22:00.004+04:30</published><updated>2009-08-13T09:56:11.995+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داره'/><title type='text'>چی کار کنم؟</title><content type='html'>یه بازی  مد شده توی  وبلاگ ها که 14 سال پیش چه کار می کردید. به نظرم  این کار فایده نداره. من دوست دارم امسالم رو با سال گذشته مقایسه کنم.&lt;br /&gt;شنبه ای که گذشت روز خبرنگار بود.  پارسال در  چنین وقتی آرزو می کردم در یک رسانه کار کنم. نوشتم آرزو ولی چیزی فراتر از آرزو بود. به قول یاشا حسرت جانکاه بود. الان به بهتر شدن کارم فکر می کنم و تونستم تا حد قابل قبولی موفق باشم.&lt;br /&gt;موضوع دیگه ای که ذهنم رو درگیر کرده بچه دار شدنه و اینکه اگه بچه باشه چطوری کار کنم؟&lt;br /&gt;من و دانیال بدجور هوس بچه داریم و این بیماری که دو ماهه درگیرش هستم داره می گه بجنبید تا دیر نشده که ممکن چند سال آینده نتونید بچه دار بشید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دعا می کنم که این مسائل زودتر حل بشه.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;اینها به کنار اگه به رز سفید و نهال دسترسی  دارید بهشون بگید که من منتظر آدرس جدید هستم. نهال که خیلی وقته رفته ولی واقعا به یادش هستم. هر کسی بهشون دسترسی داره مدیون که نگه این پیغام من رو!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن:  خبرهای دیروزم رکورد چند ساله خبرگزاری رو زد. خوشحالی وصف یک دقیقه اش است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-9200571946966011844?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/9200571946966011844/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8236887&amp;postID=9200571946966011844&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/9200571946966011844'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/9200571946966011844'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2009/08/blog-post_13.html' title='چی کار کنم؟'/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-1229350152029224106</id><published>2009-08-11T20:30:00.003+04:30</published><updated>2009-08-11T22:59:53.523+04:30</updated><title type='text'>یک روز هم سردبیر خودم</title><content type='html'>چند روزی هست که فهمیدم اون مرحومی که اسم وبلاگش رو سردبیر خودم گذاشته بود چه زجری کشیده تا به این اسم رسیده.&lt;br /&gt;هر روز با اعصاب داغون می ام خونه یه روز حتی با بغض. از بس که کارم زیاد و سخته و سردبیرم سختگیر. حجم اطلاعات و کار هر روز اونقدر زیاد ِ که گاهی اوقات می خوام فرار کنم. ولی می دونم پیشرفت کارم مدیون سختی های امروزم هست. چه شعاری شد!!  ولی نتیجه اش رو دیروز با &lt;a href="http://www.donya-e-eqtesad.com/Default_view.asp?@=168787"&gt;چاپ&lt;/a&gt; بدون کم و زیاد یکی از گزارش هام در معتبرترین روزنامه اقتصادی دیدم. ( بقیه روزنامه ها هر روز یکی دو تا خبرم رو کار می کنند ولی این یکی واقعا لذت داشت)&lt;br /&gt;احمقانه است آدمی که روزی 12 ساعت آنلاین ِ باز هم پای سیستم بشینه. ولی این حماقت اتفاق افتاده! شبهای قبل به همین خاطر به لب تابم دست نمی زدم و بعد از یک ماه داشتنش هنوز لیبل فارسی براش نخریدم حتی هاردش رو یک گیگ که سهله 100 مگ هم پر نکردم. انگار نه انگار چندین ماه برای به دست آوردنش تلاش کردم . هر روز با بورس بودن من رو داره عوض می کنه! می دونم که صبور شدم و شکاک و دیروز بعد از جواب فوق نکته سنجانه به یه دوست قدیمی فهمیدم که ویروس نکته سنجی خبرنگارها داره روی برخوردهای روزانه ام تاثیرش رو می گذاره.  &lt;br /&gt; جالب اینه که تا دیروز فکر می کردم روزی 4 تا خبر نوشتن باعث می شه که فکر وبلاگ نویسی به سرم نزنه ولی بغضی که امروز بعد از خوندن وبلاگ آنا سراغم  اومد یادم انداخت که هزارتا خبر نوشتن هم  نمی تونه حس وبلاگ نویسی رو داشته باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی دونم بار دیگه که باز هم فرصت  بشه اینجا بنویسم کی هست ولی می دونم بهش احتیاج دارم :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-1229350152029224106?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/1229350152029224106/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8236887&amp;postID=1229350152029224106&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/1229350152029224106'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/1229350152029224106'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2009/08/blog-post.html' title='یک روز هم سردبیر خودم'/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8236887.post-652418634923008743</id><published>2009-07-30T14:18:00.004+04:30</published><updated>2009-07-30T14:43:24.464+04:30</updated><title type='text'>نیامدم که بمانم</title><content type='html'>گاهی چیزی را حس می کنی که فقط با وبلاگ نویسی می توانی بیانش کنی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این سه تا نقطه بی کلمه دارن می گن دیروز سه نفر رو از زندگی ام حذف کردم بدون ناراحتی.&lt;br /&gt;احساس آرامشی که بعد از این کار دارم می گه چرا زودتر نتونستی تصمیم بگیری؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8236887-652418634923008743?l=gandomkhanoom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/feeds/652418634923008743/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8236887&amp;postID=652418634923008743&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/652418634923008743'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8236887/posts/default/652418634923008743'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gandomkhanoom.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title='نیامدم که بمانم'/><author><name>گندم خانوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03684542292586939045</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry></feed>
